NEVER WITHOUT YOU
PURE LOVE
نميدنم چطوري بگم اما اگه بخوام بگم ميشه يه تومار در همين حد بگم كه شايد آپ اخرم باشه شايدديگه عليي نباشه ميخوام برم هرجا شد فقط ميخوام برم شايد وقتي برگردم متحول بشم و شاد برگردم شايد همينجوري پراز غم وغصه شايد م ديگه برگشتي نباشه شايد شايد شايد خدايا چي ميشد اگه اين شايدا و كاش ها اما و اگرا تموم ميشد و همه حرفا از روي يقين بود. راستش من يه جورايي شاعرم اما هيچ وقت شعراي خودمو تو وب نذاشتم اما الان يكيشو كه خيلي دوس دارم براتون ميذارم اسمش انتـــــــــظار اگه عمري بود و برگشتم اگه دوست داشين بازم از شعرام براتون ميذارم حلالم كنيد انتـــــــــــــــــــــــــــــظار باز هم امشب دلم تنگ شده واز بودن بی تو خسته و چشمانم پر ز اشک شده این دل سرد و خسته و تنهایم همواره به خويش می گوید: کاش این گریه ها امانم را می برید وجان را از كالبدم بیرون می کشید کاش می شد یک بار دیگر تو را دید وعاشقانه به رخسار همچو ماهت نگریست کاش تو را در کنارم داشتم و با تو امید به فرداها را در دل مي كاشتم کاش این زندگی پر از غم و حسرت و دلتنگي غايتي به جز مرگ در غربت داشته باشد کاش می شد در راه تو و براي تو عاشقانه جان داد و به بوی وصل تو تا ملکوت پر کشید کاش همه ي شيفتگي ها مانند عشق به تو بود سرشار از پاکی و لطف و صفا و من با یک چیز تا کنون زنده ام وآن هم عشق به تو بوده و آن دم که به وصال تو مي انديشم امید در من نيرويي دو چندان می دمد و من در پایان این شب تيره و غم افزا با امید به فرداها اشکهایم را پاک می کنم و دوباره مثل هرشب به انتـــــــــــــــــــــــــــــظار فرداها می نشینم و با خود زمزمه مي كنم كه شاید در پس این فردا ها فرجام تيره روزها و تنهايي های من فرا رسد و تو ای فردا بدان که من با شور وشادي و تا واپسين دم زندگاني در این كوير تنهايي ام مشتاقانه انتـــــــــــــــــــــــــــــظارت را مي كشم مانده ام سر در گریبان هر چند نمیدانم خوابهایت را با که شریک میشوی اما هنوز ، شریک تمام بیخوابیهای من، تویی من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند می گریزم از شب می گریزم از عشق و تو ای پاک ترین خاطره ها همه جا در پی تو می گردم... خسته ام دیگر ازین فریاد ها عاشق شدن چيز ساده ايست . . . مهم عاشق ماندن است ، بي انتها.. بي زوال.. تا ابد.. بي منت....! بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود نه تلخم ، نه شیرین ، مزه ی بی تفاوتی میدهم این روزا ، جنس حالم زیاد مرغوب نیست نمیدانم چه میخواهم خدایا / به دنبال چه میگردم شب و روز چه میجوید نگاه خسته من/ چرا افسرده است این قلب پر سوز باران را در آغوش می گیرم و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم تو با آغوشی باز... با آغوشی پر از نفس های پاییزی به استقبالم می آیی... و مرا تنگ در آغوشت می گیری و یک نفس عمیق تو کافیست برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت... فرق است میــان آنــکه یـــارش در بــر . . . با آنـــکه دو چشــم انتظـــارش بــر در زن ها هم خــدایند . . . زیبــا ، انتقــام جو و عـاشق پیشه . . . می آفریننــد و انتظار پرســتش دارند ................................
آمدم تا که تو را مست و گرفتار کنم گر چه دیر آمده ام لیک همان هم زود است شبها که طلوع می کند خورشید به خستگی ها سپاس می گویم بی شمارش دقیقه ها در تردد رویا شناور می مانم تا دیری دیگر تا غروب خورشید در صبح شب هاکه می گشاید راز از پس پشت خاطره ها چیزی نو زاده می شود هر دم به آغازیدن ها سپاس می گویم شب ها حس می کنم هستم و در لا به لای وجودم حس می کنم که هنوز هستی در سکوتی نه چندان دلچسب با نگاهی نه چندان بی درد به خاطر بودنت سپاس می گویم! نمیشـه دل به هرکس داد / نمیشـه از نفس افتاد پرنده با پر بستـه ، نمیشه از قفس آزاد نمیشه شب به شب خوابید ، فقط کابوس وحشت دید نمیشه در سکوت خود ، صدای گریه رو نشنید نمیشه غرق در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند نمیشه تا ته آواز ، فقط از ترس فردا خوند گلـوی ساز دلتنگی ، پر از فریاد خاموشه دوباره سر بده هق هق ، بذار دست صدا رو شه نمیشه دل به هر کس داد / نمیشه دل به هر کس بست نمیشه رفت و راهی شد ، رسید اما به یک بن بست چه رسم ناهماهنگی ، همیشه رسم تقدیره نمیشه بود و عاشق بود ، واسه عاشق شدن دیره دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده * * * هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم * * * در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی دلتنگ یعنی روبروی دریا ایستاده باشی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند بی وفایی کنی وفایت می کنند،با وفا باشی خیانت می کنند،مهربانی گرچه آیین خوشی است،مهربان باشی شکارت می کنند در غمت تاب نيارد دل كس گر گويم ، آنچه بر اين دل بی تاب و توان می گذرد بر همان عهد که با یاد و خیالت بستم ، یاد من هم نکنی باز به یادت هستم هنگامیکه متولد شدم به قدری متعجب شدم که یک سال و نیم حرف نزدم ! یعنی میشه منم بزرگ بشم ، عاشق بشم!!! بگین بباره بارون ، دلم هواشو کرده آرام باش عزیز من چیزی به فرو رفتنم نمانده ، چیزی به تمام شدنم نمانده ، در سایه سنگینی که بر روی زندگی ام افتاده ، وزش نابودی را می بینم با من بگو قصه هاتو ، تا بدونم غصه هاتو با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟ گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... زلال که باشی دیگران سنگ های کف رود خانه ات را می بینند ...! بر میدارند و نشانه میروند درست سوی خودت. با تیشه خیال تراشیده ام تو را در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟ یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ من از تمام گل ها بوییده ام تو را رویای آشنای شب و روز عمر من! در خواب های كودكی ام دیده ام تو را از هر نظر تو عین پسند دل منی هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را زیبا پرستیِ دل من بی دلیل نیست زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را با آنكه جز سكوت جوابم نمی دهی در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را از شعر و استعاره و تشبیه برتری با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را سکوت کن نازنين سکوت کن فريادت را چنين جماعت منگ جز به سکوت بر نخواهند تافت آغوشت را فروگير مهربان بازوانت را فروگير نوازشی نکرده دستانت را قطع میکنند تا نوازشی نکنی نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم ولی افسوس... او هرگز نگاهم را نمی خواند در چشم هايم غرق شو.... و هزار و يك بار به حرمت دقايق عشق پاكي كه برايت سپري كرده ام لبخند بزن به چشم هايم نگاه كن.....آثار اين چند سال عاشقيم...آنجاست!!! ارغوان شاخه همخون جدامانده من آسمان تو چه رنگ است امروز ؟ آفتابي ست هوا ؟ يا گرفته است هنوز ؟ من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است آفتابي به سرم نيست ، از بهاران خبرم نيست آنچه مي بينم ديوار است آه اين سخت سياه ، آن چنان نزديك است كه چو بر مي كشم از سينه نفس نفسم را بر مي گرداند ره چنان بسته كه پرواز نگه در همين يك قدمي مي ماند كورسويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني ست نفسم مي گيرد كه هوا هم اينجا زنداني ست هر چه با من اينجاست رنگ رخ باخته است آفتابي هرگز گوشه چشمي هم بر فراموشي اين دخمه نينداخته است اندر اين گوشه خاموش فراموش شده كز دم سردش هر شمعي خاموش شده یاد رنگيني در خاطر من گريه مي انگيزد ارغوانم آنجاست ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد مي گريد چون دل من كه چنين خون آلود هر دم از ديده فرو مي ريزد ارغوان اين چه راز ي است كه هر بار بهار با عزاي دل ما مي آيد ؟ كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است وين چنين بر جگر سوختگان داغ بر داغ مي افزايد ؟ نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم . . . تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی ! چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست . . . که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست عشق یعنی مادر رهایم کن و بگذار قالب خندان هر روزم را بشکنم و بروم . . . هنگام پاییز ، زیر یک درخت ... مردم ، برگهایش مرا پوشاند و هزاران قلب یک درخت گورستان ... قلب من شد رخ نما بهر نگاهم كه مرا طاقت تنهایی نیست دل سپار بر دل عصیان كه مرا طاقت رسوایی نیست كنج میخانه شب و روزم شده نام تو باز كن صدایم كه در این میکده چو من شیدایی نیست تار و پود دلم اینك شده غرق نیاز تو دوست دست من گیر تو امروز كه دگر فردایی نیست یاد تو در دل من چو خون جاری گشت همه اشكال فلك دیدم و چون تو مرا ماهی نیست رخ نما بهر نگاهم كه اینك محتاج نگهم سجده بر نام تو دارم و دگر مرا امایی نیست هر زمان نام تو خواندم دلم آرام گرفت گرمتر از خانه پر مهر تو مرا جایی نیست دل ما خانه عشق است تو بیا به مهمانی ما باده ومی مهیاست ولی ساقی نیست بیا تا باده بنوشیم و نشینیم بر مرکب عشق ساقیا چو امشب گذرد دگر عمری باقی نیست من اگر دیوانه ام دیدی ای غمگین تر از من بعد از آن دیر آشنایی آمدی خواندی برایم قصه ی تلخ جدایی مانده ام سر در گریبان بی تو در شب های غمگین بی تو باشد همدم من یاد پیمان های دیرین آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سینه افسرد کنون نشسته در نگاهم تصویر پر غرور چشمت یک دم نمی رود از یادم چشمه های پر نور چشمت آن گل سرخی که دادی در سکوت خانه پژمرد آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ، نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست ماه من غصه چـــــرا ؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست ! ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند... ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست ! او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد... ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است... این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچیــن... ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟ یه پروانه را با دستات می گیری بدش می خوای ببینی زنده هست؟ انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه محکم بگیری....می میره دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست سیراب شدم از پاكی نگاهت و تطهیر یافتم در معبد چشمانت... در ورای فكرها تو را چگونه بسرایم ؟ كه شب در نگاه ژرف تو آرام نشسته... بیش ترین عشق جهان را به سوی تو می آورم از معبر فریادها و حماسه ها چرا كه هیچ چیز در كنار من از تو عظیم تر نبوده است كه قلبت چون پروانه ای ظریف و كوچك و عاشق است به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت فروغ شب فروز دیدگانم را لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن در تیره چال مرگ دهشتزا امید ناله سوز نغمه خوانم را به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی ز ساحل دور و سرگردان و تنها کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی بر اوج قدرت انسان زحمتکش به دست پینه بسته ، می فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را لبخند چشم تو تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست وین حیات عزیز و گرانبهاست لبخند چشم توست آنچنان از خویش میروم که نمیبینمش درست لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز میدهد درجسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد جان مرا که دوریت از من گرفته است شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد زن ام کردند ... بدانم زن چیست دیریاست از خود، از خدا، از خلق دورم با این همه در عین بیتابی صبورم پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم هر سوی سرگردان و حیران در هوایت نیلوفرانه پیچكی بیتاب نورم بادا بیفتد سایهی برگی به پایت باری، به روزی روزگاری از عبورم از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم خط میخورد در دفتر ایام، نامم فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم در حسرت پرواز با مرغابیانم چون سنگپشتی پیر در لاكم صبورم آخر دلم با سربلندی میگذارد سنگ تمام عشق را بر خاك گورم زنانگی را دوست دارم به دلیل وسعت و بی کرانگی روح زنانه که همه چیز را می آزماید و مخاطب زشت ترین فحش ها و زیباترین شعرها و گنگ ترین احساسات و مخوف ترین ترسهای مردانه ست... زنانگی یعنی یک منحنی سینوسی ابدی با محور مختصاتی n بعدی و ضرب بی نهایت احساس و تفریق آگاهانه منطق و جمع اضدادی گیج کننده و تقسیم دردناک سلولهای بدن با موجودات آینده امشب را ساغري ميگيرم از ماه امشب را جامي از شراب.. تا كي به بهانه خوردن مي بر شبنم يادت بياويزم.. مگر نميداني شبنم را روزي بردي از نگاهم مگر نميداني (مي)را نخورده داري آويختند و به گناهي چنگ.. پس ميخورم مي را به ياد شراب نگاهي كه روزي مرا برد از ياد باران.. ديگر يادم نيست..نه نگاهت نه يادت..نه چشمشت... نه چشمه آبي به راه دريا نه موج سواري به دست طوفان نه مسير بوسه اي به پاي گناه نه لمس درد هاي غصه بر گونه آه... به چه دل بندم..جز مي مي كه سكوت مرا بر سرخي فام رنگش گره ميزند.و فراموشي...مرهم تمام دردهاي دل فراموشت كه كنم اشك هم حريفم نيست وقتي كه خودم را به كوچه بن بست ميزنم وقتي كه واژه واژه شعرهايم را با شوق و با شبنمي ميشويم كه ديگران نه ديدند و نه فهميدند و تنها كسي فهميد كه چه ميگويم...كه ماه را ساغري ديد از تمام رنجهاي روزگار روزگاري كه مرا...كه تورا.. كه مي را از ياد باران برد امشب در ساغر ماه پياله خون خوردم... خوني كه تنها خدا ميداند از كدامين دهليزهاي دل بر سپيدي كاغذ نشست تا راز مر برملا كند شاهدان را كسي نگفت در محكمه عدات روزگار كه شهادت دهند به بي گناهي دلم آخر دلم گناهي نكرد به جز ديدن روي تو و گناهي نكرد جز نشستن به ديدار روي تو و گناهي نكرد جز پيوستن به مهر نفسهاي شب بوي تو.. ميبيني ؟گناه تو كمتر از گناه من نيست آخرنگاهي بودي در برابر چشمم خوابي بودي دربرابر خيالم آبي بودي در برابر راهم و بوي شب بويي بودي در برابر نفسهايم چرا شهادت نميدهي به عدالت جاودانه عشق...به هرم تب زده باران شعله به بوسه زارهاي نرسيده به باران به چشمهاي نرسيده به نگاه و به تشنگان رسيده به سراب آخر چه ميداني تو سراب يعني چه؟ و سراب و سراب... گناه من ديدن تو بود در آيينه سراب آنجا كه ابري نبود تا ببارد و باراني نبود كه نرگس هاي شهلا را ببوسد..چشمه اي نبود تا بجوشد و من شبهه ياد و نگاهت را دريايي ديدم كه موجهايش تا آسمان و ستاره بالا رفت اما درياي يادت شكوه يك رنگين كمان عشق بود بر بام آسمان...خودت كه ميداني..رنگين كمان هم خودش سرابيست از هفت رنگ آنجا كه نور را مينوازد بر بلور پس سرزنشم نكن... كه چرا سرابت را دريا ديدم آخر من از ساده بودنهاي مكرر به راز باران رسيدم اما آسمان هم معصوميت مرا با سراب رنگهايش به باد داد آسمان هم روزي مرا فريبي از رنگ داد ديگر نه تنها از تو.. كه از نيرنگ آسمان نيز..دلگيرم.. كه سادگي مرا با بلوري شكست از راه كه مي آمدم گفتم هواي رفتن را گفتم كه خدايا زور كه نيست..عاشقم نكن امشب ستاره هم نيامد به آسمان شب تنهايي من تاريك است.. نميدانم مرا درك كردي يا نه

بی تو در شب های غمگین
بی تو باشد همدم من
یاد پیمان های دیرین
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سینه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصویر پر غرور چشمت
یک دم نمی رود از یادم
چشمه های پر نور چشمت
آن گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
مادر ای والاترین رویای عشق
مادر ای دلواپس فردای عشق
مادر ای غمخوار بی همتای من
اولین و آخرین معنای عشق
زندگی بی تو سراسر محنت است
زیر پای توست تنها جای عشق
مادر ای چشم و چراغ زندگی
قلب رنجور تو شد دریای زندگی
تکیه گاه خستگی هایم توئی
مادر ای تنهانرین ما وای عشق
یاد تو آرام می سازد مرا
از تو آهنگی گرفته نای عشق
صوت لالائی تو اعجاز کرد
مادر ای " پیغمبر زیبای عشق "
ماه من پشت و پناه من توئی
جان من ای گوهر یکتای عشق
دوستت دارم تو را دیوانه وار
از تو احیاء شد چنین دنیای عشق
ای انیس لحظه های بی کسی
در دلم برپا شده غوغای عشق
تشنه آغوش گرم تومنم
من که مجنونم توئی لیلای عشق
یک لحظه ... زندگی تو از دست می رود
وقتی کسی که هستی تو هست می رود
شاید که اندکی بنشیند کنار تو
اما کسی که بار ِ سفر بست می رود
آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش
چون طفلی از کنار تو با دست می رود
رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
خسته از بی مهری و بی دادها
خسته از دلبستگی و یاد ها
خسته از شیرین و از فرهاد ها
خسته ام از این همه دیوانگی
خسته از نادانی فرزانگی
خسته از این دشمنان خانگی
خسته ام ازین همه بیگانگی
خسته ام از گردش چرخِ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک
خسته از ایمانم و تردید و شک
خسته از دیو و دَد و دوزو کلک
خسته ام دیگر ازین آوارها
خسته از سنگینی دیوارها
خسته از ظلم و بد و آزارها
خسته از بی یاری بیمارها
خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمی های بشر
خسته از بی فطرتان بی هنر
خسته ام از خستگی ها، بیشتر…
خسته ام، خسته ام…
دلخوش عشق شما نیستم من ای اهل زمین
عشق را در آسمان قلب و روح من ببین
عشق من در ذهن و در جان من است
عشق من تنها خدای ِ آسمان روشن است
عشق من یادش بود آرام دل ،
یاد او هر غصه ای را مرهم است
گر، به او دل خوش بدارم روز و شب
جان خسته کی فتد در تاب و تب ؟
گر سزاوار ره کویش شوم
فارغ از دنیا شده ، سویش روم
دل زقید بندها وا میشود
در بهشت اولینش باز ماوا میشود
مرغ دل تنها سبکبال و رها
رو بسوی عرش اعلا میشود
بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی افتاده دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
چون دوست دشمنی کرد دیگر چه می توان گفت
با یار ناجوانمرد دیگر چه می توان گفت
با محرمان غمناک بهمرهان ناشاد
با همدمان دم سرد دیگر چه می توان گفت
با بدقمار بدنرد با بد رگان نامرد
با رهزنان بی درد دیگر چه می توان گفت
مردانگی چو شد ننگ
بر مرد عرصه شد تنگ
فهلی چو خاری آورد
دیگر چه می توان گفت
در شهر خالی از مرد
با خاطری پر از درد
شبرو شب است و شبگرد
دیگر چه میتوان گفت
تو كه در باور مهتابی عشق
رنگ دريا داری
فكر امروزت باش
به كجا می نگری
زندگي ثانيهای است
وسعت ثانيه را میفهمی؟
در شبی مهتابی
میشود در دل اين ثانيه باران بشويم
وز دلی غمزده در بستر عشق
عقدها بگشائيم
گره از كار كسی باز كنيم
و تماميت دنيامان را
از نم عاطفه لبريز كنيم
مي شود مثل نسيم
بال در بال پرستو با شوق
بوسه بر قلب شقايق بزنيم
مي شود غرق محبت بشويم
خودمان را به خدا بسپاريم
قلبمان را به صميميت عشق
دلمان را به اميد
میشود همدم تنهائی يك دل بشويم
بودنت تنها نيست
تو خدا را داری
و من آرامش چشمان تو را
زندگي ثانيه ای است
وسعتش را درياب
میشود در دل اين ثانيه كامل بشويم
غم روی جوانی کرده پیرم
که نزدیک است از شوقش بمیرم
خردمندان همه دیوانه گردند
اگر بینند یار بینظیرم
دل و جان من از شادی هدف بود
چو چشم مست او میزد به تیرم
مرا بیدوست خوابی نیست، هرچند
کنی بستر ز خارا یا حریرم
به عهد کودکی هم دایهء من
به شهد عشق میآمیخت شیرم
ز بند هر که گوئی میگریزم
ولی از دام زلفت ناگزیرم
آن دل غمزده را محرم اسرار کنم
آمدم تا که سلامی به تو ای نور کنم
غم و محنت همه را از دل تو دور کنم
بودنم در بر دلبر همه دم پر سود است
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
بگین تموم شدم من ، بگین که برنگرده
بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم
برهنه زیر بارون ، خرابُ درب و داغون
از آدما فراری ، از عاشقا گریزون
بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلألو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود 


تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید
تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد
دست کم آب ندادید سرابم بدهید
سال ها هست که این شهر به خود مست ندید
عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید
درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم
چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید
خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است
قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید
گفته بودید که هر جرم عذابی دارد
عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید















صبر یعنی یک زن
مهر یعنی دختر
نور یعنی خواهر
هرچه هستی عشق،صبر،مهر یا نور













با زندگی بیگانه ام
مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
به مرگ مادرم : مردم
شما ای مردم عادی
که من احساس انسانی خودرا
بر سرشک ساده ی رنج فلاکت بارتان
بی شبهه مدیونم
میان موج وحشتناکی از بیداد این دنیا
در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
درد دارم



بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را

هرچند با تبسم شیرینت
وقتی سینه هایم ، هنوز بالغ شدن را در زمان ندید
چشمانم برای یک بار ،
هوس را غنچه نکرد
وقتی دستهایم
عروسک رویا را
در آغوش نگرفت
انداختند
چادر سفیدی
با مردی که
فقــــــــــــط ....
هم خوابی و بچه
مادرم کردند
بدون آن که
سجده نشستم خدا را ...
تا فرزندم ، زن بعدی نباشد!




باراني ببارم با آمدنم..آخر هميشه
رفتن انعكاس آب نيست بر گذار خاطره
گاهي رفتن خود دليل آمدني ديگر است
كه شايد هرم نفسهاي آفتاب را
به زيباترين مزرعه آفتاب گردان ..
تقديم كردن خود دليل باز شدن
هزار چهره برروي زندگيست
رفتنهاي تلخ را ميخواهم بياميزم
با عسلي از بودن تو..بودن من
بودن خدا...كه بودنش بهترين دليل بود
بر بودنم..ميخواهم چراغي بياويزم
به هزار سوي تمام كوچه هاي عاشقي
آنجا كه كسي جز عشق نميداند
شعله را..و جز خدا كسي نميداند
مرگ پروانه را..كه عين رهايي بود و زندگي
از راه كه مي آمدم سبدي داشتم از هزار
سلام ساده...كه همه را ميكارم در بستر
سلامتي مهتاب..بي گمان فردا
روز خوبي خواهد بود...
آخر چه ميداني تو....
سلام هاي مرا روزي بر ايوان آسمان
فقط خدا بوسيد..

تا بنشينم كنار حوض روبروي پنجره
و گلدان شمعداني را با شبنمي بشويم
عاشقم نكن تا بروم ان دورها تا انتهاي دشت
ارزني بپاشم شايد پرنده اي گرسنه باشد
عاشقم نكن.. تا بروم با فانوس شب
كنار ساحل شايد يك ماهي از اب بيرون
افتاده باشد..نكند بميرد..
عاشقم نكن..تا بروم با باد تا قله كوه..
نكند جوجه هاي كركس را كسي بدزدد
عاشقم نكن..تا بروم دست كودكي را بگيرم
در پاي كوه..نكند بادي بوزد سنگي افتد
عاشقم نكن..تا كوير را پرازگلهاي اطلسي كنم
تا فرداها را نقاشي كنم..تا موج بزنم بر اين زندگي
ولي خدايا ندانسته عاشقم كردي چرا؟
عاشق كه شدم نه من بودم نه چراغ
نه من نه اطلسي..نه من نه شمعداني..
نه من نه ماهي مرده بر ساحل..
نه من نه فرداهاي رنگين..
نه من نه جوجه هاي تاراج زده كركس
نه من نه پرندگان گرسنه مهاجر..
هرچه بود فقط(( او)) بود
نه من....و ديگر
حواسم نبود كه سنگي از
كوه افتاد وعصمت كودكيم را شكست
گويا او نيز قرارش را فراموش كرده است
ماه هم پشت ابرهاي زوركي پنهان است
نكند او هم قراري داشته با ستاره
كنار همين گندمزار بي علف ميشينم
به انتظار..چقد بيرحمند مردمان خاك
علف را به جرم هرزگي بر كندند
ندانستند كه از دورچشم بره اي بي تاب است
گندم خوراك آدميان بود و بس..مگر نه؟
پس چرا روزي از بهشت ميرود به جرم
خوردن آن..اگر خوردنش جرم بود
كاشتنش به چه كار آيد؟نكند از ما سيرند
اهالي بهشت..يا شايد ما كوريم..
ندانسته...چشم بسته ميخوريم به هواي
ماندن به بهشت..نه...اين ترديد شيطان بود
نه وسوسه آدمي...يا نه؟اين تقدير انسان
بود نه تقصير شيطان..من كه گيجم
ستاره چرا نيامد؟..نيامدنش ميبيني
به كجا انجاميد؟به سرنوشت..
هاي هاي از فراق آدمي..نه...
هاي هاي از فراق ((آدميت)) رانده از بهشت
فراق((انسانيت)) از هرچه سرنوشت..
روزي سيب حوا را نخورده دور انداختيم
يعني چه؟روزي دست آدم را بسته به تقدير
ميبريم يعني چه؟..نكند آدم نيز عاشق است؟
شايد به جرم عاشقي ميبرندش به زمين..
مگر نميداني قصه چيست؟عشق يعني فراق
عشق يعني زجه زجه درد ..
مگر آدم خونش رنگين تر از ما بود
كه آسوده بميرد..نه...
آي اي ستاره چرا قرارت را يادت نيست
مرا كنار گندمزار ميكاري كه خوشه هايش
درد ادمي را صد برابر ميكند..كه ديدنش
فراق را يادم مياورد..فراق...رفتن از بوسه
رفتن از باران..رفتن از چشمه..
و نسيمي ميوزد بي تاب..بوي تورا نمي آورد مهتاب
و صدايي كه اهسته ميگفت:
ديگر ستاره اي نمي آيد..
برخيز از خواب هزار ساله خويش
گاهي از عبورصداي باد برتارهاي نياز
گاهي از عبور ستاره بر گيسوهاي شب
شعري سازم بر شعرهاي مجعد خيالم
شعري سازم كه تو گفتي مرا شاعر كرده
شعرهاي بي قافيه بر ديوارهاي غزل
شعرهاي بي وزن بر رخساره قصيده
كه گويا رنگ شعرهاي تكراري را
به فراموشي دريا سپرده است..

آنچنان كه ابي ميشوي از هرچه رنگ است
واژه را نميگويم كه گريه كند بر بيقراري آب
يا باد را كه دست نيالايد برقرار بوسه هاي ماه
شعري سازم كه كودك بي سامان خاطره هم
گاهي زير لب زمزمه اي باشد..وكولي
كوچه گرد را مرهمي بر زخمهاي اوارگي
من از اينهمه قافيه از اين همه هجا
بر گلوي شعرم خسته ام..
من شاعر نيستم در بزم مهتاب
تنها يك خاطره ام در چشم ستاره
ستاره نيز مرا به خاموشي سپرد اما..تو..
مرا به خاطر بسپار كه گفتم حالم خوب است
اما تو باور نكردي..
چشمه آب به سويي ديگر
غم نشسته به سر بالينم...
نفس گرم چراغم شده آه...
پنجره بسته بماند...جغد آوازي خواند...كه سحر آن سوتر
شب تنهاي مرا كس ندانست كه تب دار كه بود...
يك ستاره زده از دور نشان...
راه من تاريك است
راه من گم شده بوي اقاقي در باغ...
راه من رفتن ياس و ميخك..
شب دلگيري باغ و شب پروانه بدون شمع است
شب تنهايي من... واي دلم...بي رنگ است
شب تنهايي من...قاصدك چرخي زد..
دور بيتابي من...نرم و آهسته و لبريز سخن
قصه اي ميداند...غصه اي ميخواند...
سربه بالين خيالي دورم...نفسم تنگ شده..
شهر بيرنگ دلم بوسه به درگاه غم و درد شده..
شمعداني سركي ميكشد از پنجره بسته دل
سرنگردان سويم...نگهت در نگهم خيره نكن
شايد از راه دراز قطره اي مانده بر اين چشمم
بي خجالت ..بي شرم...كه فرو ريزد بر بوسه ياد خيسش
گل من خيره نشو بر چشمم..
بگذاريد به اواز بلند...سر كشم جام سرشكي شبنم
سركشم جام قشنگ شبنم...
شب تنهاي مرا.. نرم و آهسته بخوان..
كه شبي تا خود پيداي نهان لبخند..
كه شب ياد تو بود...
ياد از رفتن پيوند گل نيلوفر...
يك شب بي پيكر... بي همراه
تا خود دشت به شبنم نرسيده..به پگاه
نميدانم وقت رفتن صدايم را شنيدي
بر سكوت پنجره يا نه
نميدانم نگاهم بر ديوار را ديدي يا نه
كه مات بود ومبهوت..بر گذار ثانيه ها
كه ابرهاي بغض باران را ميهمان دلم
ميكردند..نميدانم ..نميدانم...
اسمم را يادت هست..بدون تو حتي اسمم
را فراموش ميكردم..اسمت را تكرار ميكردم
پشت اسمم..باران...يادت هست
اسمم ستاره باران بود نه ((مهربان))
نه اينكه بگويي بودنت نامهربانيم بود
بودنت بودن ستاره بود در وسعت همه
مهرهايي كه با((ان))جمع كرده بودم
وقتي بودي مهربانيم را براي تو حبس كردم
بر گذار حتي واژه...چه رسد به راه گذر دل تو
مهربانيم را حبس كردم در حصار نام تو
كه تولدت سرآغاز مهر بود و رفتنت
((الف.. باي..سرنوشت))و((نون...قانون..))
همان قانوني كه ميگفت دوستي يك حادثه است
جدايي يك قانون...
از اين قانون كه نميدانم چه كسي بر گذار خاطرات
ما كشيدش با خطي از بطلان مهرباني
نشد كه نون ما...نوش باشد و نوازش ماندن
مزاق تمام شعرهاي مرا تلخ كردي با رفتنت
فكر ميكردي اسمت را فراموش ميكنم در پشت اسمم
فكر ميكردي ستاره ميشوم به آسمان كسي..
نه گلم....مرا نميشناسي..هنوز
مهرت را بوسه اي كردم به پاي دلم
((ب)) بوسه ام را بر گسيل مهرت نشاندم
و بر سر الف... باي.. رفتنت و نون قانونت
كه مرا شكستن هيچ قانوني مرام نيست
حتي قانون تو كه ((رفتن بود))
و ماندن من كه قانون
مهرباني است
پس گلم..نكند بگويي اسمت را گم كرده ام
در مهرباني خودم..نه..
فقط اسمت را بوسيده ام....ديگر نميدانم چرا
((ب))بوسه ام بر اسمت نشست
و ماند...بوسه بر اسمت مرا مهربان كرد
گلم...
خواستم بداني ازت دلخور نيستم
اسمت را يادگاري برداشتم با بوسه اي
كه خودم كاشتم بر واژه اش به رايحه
دلپذيرترين حرفهاي دلم كه بودنت بود و بودنت
به پاس همه مهربانيهايت كه مرا تا ابد
زنداني مهر تو كرد..
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |














































































